انگاری تو تنگ این دنیا فقط جای یه ماهیه

به قدرت خدای درونم, جهانم به همان زیبایی و شگفتیست که می خواهم...
پروردگارا مرا به آنچه روزی فرمودهای قانع کن که از آن چه از نعمتهایت دارم راضی باشم و مرا با الطاف و محبتهایت پوشش بده و برای همیشه به من عافیت، دوری از امراض روحی و جسمی عنایت فرما. پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آنگاه که مرا از دنیا میبری. پروردگارا در جستجوی آنچه برایم در نظر نگرفتهای سرگردان و عاجزم مفرما و آنچه را برایم خواستهای به آسانی و سهولت در اختیارم قرار ده. خدایا پاداش نیکو به پدر و مادرم مرحمت فرما و به هر کس که حقی بر گردن من دارد با او چنین کن. پروردگارا مرا برای آنچه آفریدهای برای همان قرارم ده و به آنچه که خود متکفل انجام آن برایم شدهای، مشغولم مفرما. خدایا مرا عذاب مفرما در حالی که من از تو طلب بخشش دارم و محرومم مفرما در حالی که از تو تقاضا و خواهش میکنم. الهی مرا نزد خودم ذلیل و بیمقدار قرار ده ولی مقام خودت را نزد من عظیم فرما و اطاعت خویش و انجام آن چه رضای تو در آن است و پرهیز از آنچه تو را به خشم میآورد را در همه امور به من الهام فرما..
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
اژدهای زمین تشنه کام است
می خورد هر نفس خون ما را
ای خدا، یک نفس یاریم کن
تا خورم خون این اژدها را

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
تاریکی
صدای چهار ضربه به در
زن - کسی هست که دلتنگم شده باشد
صدایی به گوش نمی رسد
تاریکی
حضار بی وقفه تشویق می کنند
کسی را که در خانه نبود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
این جفت "یک"
ارزش "دو" را ندارد!
به هم نخواهیم رسید!
دست و پایم را به تخت ببندید
باید این عشق
را ترک کنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
سری به آرزوهای از یاد رفته ات بزن
ورودی نمی خواهد

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
محبوبم!
اگر برای آن به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی،
بگذار که در آنجا بسوزم.
و اگر برای آن به سوی تو می آیم
که لذت بهشت را به من بخشی
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود.
اما اگر برای خاطر تو به سویت می آیم
محبوبم! مرا از خویش مران
متبرکم کن
تا در کنار زیبایی جاودانه ات
تا ابد لانه کنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالایی است
در پای گاهواره ی خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
مرغ دلگیرم و می خواهم
در کنج قفس
سر خویش غریبانه کشم
بر پر خویش

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوارو طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهرمي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن...
و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
آسمان پر از قاصدک است
اما تو آنها را نمی بینی
محو می شوند
صدایشان نکن
دستانشان پر از نامه های محرمانه است...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
اگر قرار بود لیلی و مجنون به هم ميرسيدن
كه ديگر نه ليلي ليلي بود نه مجنون مجنون
عشق برای رسيدن نيست .
عشق حسرت رسيدن است...
تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما كه به هم نميرسيم بسه ديگه! بذار برم
كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم
يه گوشه اي كنج قفس چادر غم سرت كنم
من نه قلندر ميشمو نه قهرمان قصه ها
نه برده ی حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها
من عاشقم...همينو بس!غصه نداره...بي كسيم!
قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نميرسيم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد
تو سر تا پا وفا بودی٬ تو را من بی وفا کردم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما ميگريخت چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل ميزنم گاه بر حافظ تفال ميزنم حافظ هم مستانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
بازی شروع می شود
و من حاکمم ....
بدون لحظه ای تردید حکم میکنم:دل
ورق ها می آیند و میروند
و13 برگ در دستم میماند
در دستم برگهای سر و روبرویم چشمان تو
دل ها می آیند روی زمین و عجب است
که برخلاف قائده ی بازی این توئی که دل می بری
برگ ها تمام میشوند
دل ها تمام می شوند
بازی به اتمام می رسد
من باختم!! هم بازی را و هم دلم را
بی شک زندگی ام را نیز باخته ام
و لبخند پیروز مندانه ی تورا می بینم
کاش حکم دیگری کرده بودم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
مداد را گفتم بنويس.
او،بي تامل و بلادرنگ بر كاغذ رقصيد و نوشت.
چنان سريع مي رفت كه مرا بر مهارش قدرتي نبود.
مداد رقصيد و نوشت. مداد چرخيد و نگاشت.
آنقدر رفت تا آنكه خسته شد و از رفتن باز ايستاد.
او را گفتم: چه بي درنگ! چه بي تامل!
مداد گفت: گفتي بنويس، نوشتم.
او را گفتم: آنچه را كه بر كاغذ نقش زده اي يكبار بخوان.
مداد گفت: مرا شوقي به خواندنش نيست و ميلي به تكرارش نه.
او را گفتم: پس چگونه نوشته اي آنچه را كه در تو شوقي نيافريد!؟
مداد گفت: هوسي بود كه لحظه اي آمد و رفت.
او را گفتم: هرگز ننويس آنچه را كه عمرش به لحظه اي است.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
دل را شكستي اي جان، شرم از خدا نكردي دادم به راه تو جان، اما وفا نكردي
تا كي شوي ز من دور، اي يار نازنينم با اين وفا كه ديدي، ترك جفا نكردي
گفتم پس از جفاها، يكدم به من وفا كن كردي جفا فزونتر،شرم از خدا نكردي
در راه وصلت اي دوست، از پا فتاده ام من ديدي مرا تو بيمار، دردم دوا نكردي
بودست نام و يادت، پيوسته بر زبانم لكن لبي به خنده، از مهر وا نكردي
اي پادشاه خوبان، بر عشق تو اسيرم آخر چرا نگاهي، بر اين گدا نكردي
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
این جام ها كه در پی هم میشود تهی
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد.
من با سمند سركش جادویی شراب
تا بیكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یاد ها..........
دیگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر كه شرابم نمیبرد
آن بی ستاره ام كه عقابم نمیبرد
در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این كه ناله میكشم از دل كه آب...آب..!
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
پر كن پیاله را...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
